!!❤*ایستگاه آخر...*❤*

❤❤❤هرکس جای من بود ، می بُرید اما من هنوز می دوزم ، چشم امید به راه . . .

نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: چهار شنبه 15 آذر 1398 ساعت: 2:36

 

 

 

باز باران بی ترانه ....



باز باران با تمام بی کسی های شبانه

 

 


می خورد بر مرد تنها

 

 


می چکد بر فرش خانه

 

 


باز می آید صدای چک چک غم

 


باز ماتم ...



من به پشت شیشه تنهایی افتاده

 


نمی دانم ،

 

نمی فهمم

 


کجای قطره های بی کسی زیباست ....



نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

 


که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

 


کجای ذلتش زیباست ...

 


نمی فهمم ....

 

 

 

موضوع: ,
نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: چهار شنبه 15 آذر 1398 ساعت: 2:21

پسر: ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

 

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

 

 پسر: خب… منزل بگم چطوره؟

 

 دختر: وااااای… از دست تو!

 

 پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

  

دختر:اه…اصلا باهات قهرم.

 

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

 

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

 

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

 

دختر: … واقعا که!

 

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

 

دختر: لوووس!

 

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

 

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

 

 پسر: خب تقصر خودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم…

 

هی نقطه ضعف میدی دست من!

 

دختر: من ازدست تو چی کار کنم؟

 

پسر: شکر خدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب و تاب ملاقات تو بودم…

 

لیلی قرن بیست ویکم من!

 

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

 

پسر: صفای وجودت خانوم!

 

دختر: می دونی!


دلم… برای پیاده روی هامون…


برای سرک کشیدن تو مغازه های کتاب فروشی


ورق زدن کتابها…


برای بوی کاغذ نو…


برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… تنگ شده


آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

 

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه…


برای دیدن آسمون چشمای تو…


برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم…


برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم….!

 

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

 

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

 

دختر: ولی من که بور بودم!

 

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

 

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده…

 

وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

 

پسر: …

 

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

 

پسر: …

 

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

 

پسر: …

 

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای تو بشم…

 

پسر: خدا… نه… (گریه)

 

دختر: چرا گریه میکنی؟

 

پسر: چرا نکنم… ها؟

 

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه…

 

جلو این همه آدم… بخند دیگه…

 

بخند… زودباش…

 

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟

 

کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

 

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

 

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

 

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

 

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد…

 

ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

 

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

 

پسر: …

 

دختر: دوباره ساکت شدی؟

 

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!…

 

یه شیشه گلاب… و یه بغض طولانی آوردم…!

 

تک عروس گورستان!

 

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

 

اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…

 


نه… اشک و فاتحه

 

 نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

 

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…

 

آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من…

 

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام….

 

 

و صورت پف کرده از بی خواب نباش…!

 

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..۰!

 

 

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…

 


اما… تـو آرام بخواب…


 

 

 

 

موضوع: ,
نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: پنج شنبه 23 مهر 1394 ساعت: 21:21

موضوع: ,
نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: شنبه 30 خرداد 1394 ساعت: 1:58

دل دنیا رو خون کردی که اینجوری تو رفتی

.

.

.

 

مرتصی پاشایی رو خیلی دوست داشتم

 

حیف شد 

 

و صد البته خاطره

 

روحش شاد

 

موضوع: ,
نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: شنبه 30 خرداد 1394 ساعت: 1:45

به سراغ من اگر می آیید


پشت هیچستانم

پشت هیچشتان جای است

پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک

روی شن ها هم

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپۀ معراج شقایق رفتند

پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من 

.

.

.

 

موضوع: ,
نويسنده :ابجی ندا
تاريخ: پنج شنبه 21 دی 1391 ساعت: 17:12

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .

رنگ چشاش آبی بود می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .

 

رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…


وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو

زیر موهاش بگیرم

مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .


دوستش داشتم .


لباش همیشه سرخ بود .

مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …

وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد

اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی

چشمام جمع میشد.

دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .

دیوونم کرده بود .

اونم دیوونه بود .

مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .

دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .

می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .

اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .

بعد می خندید . می خندید و…

منم اشک تو چشام جمع میشد .

صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .

قدش یه کم از من کوتاه تر بود .

وقتی می خواست بوسش کنم ٫

چشماشو میبست ٫

سرشو بالا می گرفت ٫

لباشو غنچه می کرد ٫

دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .

من نگاش می کردم .

اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .

تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫

لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود .

 

می سوختم . همه تنم می سوخت .

دوست داشت لباشو گاز بگیرم .

من دلم نمیومد .

اون لبامو گاز می گرفت .

چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …

وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫

نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .

شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش

می داد .

من هم موهاشو نوازش میکردم .

عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .

شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .

دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫

لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫

جاش که قرمز می شد می گفت :

هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .

منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .

تا یک هفته جاش می موند .

معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .

تموم زندگیمون معاشقه بود .

نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .

همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫

میومد و روی پام میشست .

سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .

دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫

می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟

می گفتم : نه

می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …

بعد می خندید . می خندید ….

منم اشک تو چشام جمع می شد .

اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو

بخوره .

وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .

با شیطنت نگام می کرد .

پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .

مثل مجسمه مرمر ونوس .

تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .

مثل بچه ها .

قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …

وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .

بعد یهو آروم می شد .

به چشام نگاه می کرد .

اصلا حالی به حالیم می کرد .

دیوونه دیوونه …

چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .

لباش همیشه شیرین بود .

مثل عسل …

بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .

نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .

می خواستم فقط نگاش کنم .

هیچ چیزبرام مهم نبود .

فقط اون …

من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .

خودش نمی دونست .

نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .

تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو

نشون داد .

بهار پژمرد .

هیچکس حال منو نمی فهمید .

دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .

یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫

دستموگرفت ٫

آروم برد روی قلبش ٫

گفت : می دونی قلبم چی می گه؟

بعد چشاشو بست.

تنش سرد بود .

دستمو روی سینه اش فشار دادم .

هیچ تپشی نبود .

داد زدم : خدا …

بهارمرده بود .

من هیچی نفهمیدم .

ولو شدم رو زمین .

هیچی نفهمیدم .

هیچکس نمی فهمه من چی میگم .

هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫

هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫

هنوزم دیوونه ام ................

.

.

.

هنوزم ...

 

 

 

موضوع: ,
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره من
❤❤❤ دوستون دالم
تازه ترين مطالب
نويسندگان
دوستان
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 18
بازدید هفته : 26
بازدید ماه : 688
بازدید کل : 45044
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 368
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


❤❤❤❤❤❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤❤❤❤

دریافت کد موزیک آنلاین